تماس با من

فیزتک

فیزیک و تکنولوژی

ابراهیم پهلوان ۰۳ دی ۸۸ ، ۰۱:۰۷ ۰ نظر بازديد: ۱۶

عشق به دیگری، ضرورت نیست، حادثه است.
عشق ِ به وطن، ضرورت است، نه حادثه.

 

عشق ِ به خدا ترکیبی از ضرورت و حادثه.


پنجشنبه 16 خرداد 87 به چه کاری مشغول بودم یا چه چیزی فکرم را به خود مشغول کرده بود که خبر درگذشت نادر ابراهیمی را به یاد ندارم! اصلا اگر خبردار هم شده بودم نباید هیچ حس خاصی نسبت به فوتش می داشتم. چون هرگز نمی شناختمش. چرا؟! اینکه ادبیات در زمانه ی ما مهجور است و دیگرانی چون من یک چنین اشخاصی را نمی شناسند هیچ جای سوال و تعجبی باقی نمی گذارد. (توجیهی بر کوتاهی امثال من نوعی).

و اما من نادر ابراهیمی رو با «یک عاشقانه آرام» شناختم.
یک شبه رمان عاشقانه! رمان نبود ولی داستان زندگی نویسنده بود با سبکی خاص و متفاوت از آثار دیگر نویسندگان و همان ابتدا به ساکن بخاطر شیوه ی نویی که داشت، و علی رغم سنگین
و ثقیل بودن گوشه کنار آن، به جد دنبالش کردم تا در اوقات فراغتی که پیش می آمد، یک هفته پیش، به اتمام رساندمش.
در حین خواندن کتاب به فکر یادداشت برداشتن از عبارتهای کلیدی آن افتادم تا بقولی شاه کلیدهایی داشته باشم برای روز مبادا.

ص 11: عاشق زمزمه می کند، فریاد نمی کشد.
ص 38: عشق، تن به فراموشی نمی سپارد- مگر یکبار، برای همیشه.
جام بلور، تنها یکبار می شکند. ...
احتیاط باید کرد. همه چیز کهنه می شود، و اگر کوتاهی کنیم، عشق نیز. بهانه ها جای حس عاشقانه را خوب می گیرند.

 

ص 50: اعتراض، در قلب ها می ماند تا شکوفه کند.
ص 53: بانوی خوب آذری من! عشق، آسان نیست، امّا عاشقان هرگز تنها نبوده اند. ...
بیا تا برکه های حقیر دغدغه را دریا کنیم ای دوست!
چرا که هیچ دریایی، هرگز از هیچ طوفانی نهراسیده است
و هیچ طوفانی، هرگز، دریایی را غرق نکرده است.
ص 59: ... عاشق، جدّی است امّا عبوس نیست.
ص 61: ... رسیدن، غم انگیز است. «راه، بهتر از منزلگاه است». ...
ص 64: حافظه، برای عتیقه کردن ِ عشق نیست، برای زنده نگه داشتن ِ عشق است.
اگر پرنده را به قفس بیندازی، مثل این است که پرنده را قاب گرفته باشی.
و پرنده قاب گرفته، فقط تصوّر باطلی از پرنده است.
عشق، در قاب ِ یادها، پرنده یی ست در قفس. مِنَّت ِ آب و دانه بر سر ِ او مگذار و امنیّت و رفاه را به رُخ ِ او نکش.
عشق، طالب ِ حضور است و پرواز، نه امنیّت و قاب.
ص 70: مگذار که عشق، به عادت ِ دوست داشتن تبدیل شود! ...
تازگی، ذات عشق است، و طراوت، بافت ِ عشق. ...
ص 71: ... از شباهت به تکرار می رسیم؛ از تکرار، به عادت؛ از عادت به بیهودگی؛ از بیهودگی به خستگی و نفرت.
ص 72: عاشق کم است، سخن عاشقانه، فراوان.
ص 80: ... چیزی در حال ِ غرق شدن بود. غروب. غرق شدن. عشق، نجات دادن ِ غریقی ست که دیگر هیچکس به نجاتش امیدی ندارد. عشق، رَجعت به آغاز ِ آغاز است؛ به شروع؛ به همان لبخند، همان نگاه، همان طعم؛ امّا نه خاطره ی آنها، خود ِ آنها.
ص 88: عشق یک عکس یادگاری نیست.
ص 93: عاشق، روزها و شبهای هفته و ماه و سال را به حال ِ خویش رها نمی کند.
عاشق، شبیه نمی سازد.
عاشق، دمادم، چیزی را نو می کند- چیزی، حتی، بسیار بسیار کوچک را.
ص 122: لبخند، تذهیب زندگی ست.
ص 167: رسیدن قیمتی دارد که باید داد. خوشبخت شدن، بهای سنگینی دارد. نپرداخته، چطور می خواهی به چنگش بیاوری؟ نقد ِ نقد معامله می کنند - با سکه های اراده، ایمان، کار، عشق ...

مقصد، زندگی را معنی می کند؛ هدف، زندگی را عمیق.
زندگی را، وجود مقصد معنی می کند نه رسیدن به مقصود.

قانون را استثنا کامل می کند، نظم را آشفتگی.

 

 

نظرات (۰)
هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

ما را از نظرات خود مطلع نماييدتماس با ما