فیزتک

فیزیک و تکنولوژی

فیزیک و تکنولوژی

آموزگار هستم. از آنجا که پروژه کارشناسی بنده حول ترجمه مقالاتی درباره ظهور اشعه ایکس و کاربردهای آن بود، این صفحه را ابتدا تحت عنوان اشعه ایکس در فروردین 1384 راه اندازی کردم. بعدها بخاطر نشر مطالب متفاوت و گوناگون به فیزتِـــک تغییر نام دادم. فیزتک از سرکلمه های فیزیک و تکنولوژی ساخته شده است.
/ پشتیبان دانش آموزان مدارس بین الملل
International School's Students Support

طبقه بندی موضوعی

۱ مطلب در مهر ۱۳۸۸ ثبت شده است

 
 

درست یک ماه و نیم پیش بود که خاله هام اومده بودند منزل ما و بحث پیدا کردن یک همسر مناسب برای ابراهیم خان (که بحث خیلی هم شیرینی هست) بالا گرفت. هر کسی پیشنهادی می داد و دیگران حول و حوشش کلی حرف و حدیث و غیبت و چک و چونه ...
آره همین صحبتها در جریان بود که صدای ساعت دیجیتال با اون بوق «بیپ بیپ» کزاییش در اومد و من برای اینکه سر نخ گم نشه و بحث شیرین مذکور بهم نخوره پریدم و در یک حرکت سه بعدی (!!!) دکمه ی قطعش رو زدم، طوری که آب از آب تکون نخوره و بقیه بتونن به حرفاشون ادامه بدن، ولی...
ولی یک اتفاق عجیب پیش اومد و اون اینکه ...
زنگ ساعت قطع نشد!!!

ای بابا! خاله ها به اتفاق مامانم اینا اشاره ای داشتن مبنی بر اینکه صداش رو قطع کنم. من هم یه تکونی به ساعت دادم تا بلکم قطع شه ولی قطع نشد که نشد، تازه بوقش صعودی بود و هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد.
چند باری از روی غضب به ساعت نیگا نیگا کردم شاید که از رو بره، نرفت که نرفت...

یه اشاره کردم و گفتم شما به بحث تون بپردازین، من درستش می کنم. لطفاً ادامه بدین...
رفتم سراغ جعبه ابزار و یک پیچ گوشتی چارسو برداشتم و افتادم به جان نحیف ساعت دیجیتال لب طاقچه.
ولی نه، بحث بکلی قطع شد و همه منتظر بودن ببینن آقای مهندس از پس این ساعت برمیاد یا نه، به قول معروف وقت زن گرفتنش شده یا نه.

من هم عزمم رو جزم کردم و با دقت تمام پیچهای جا باتریش رو باز کردم و در یک حرکت سه بعدی مارپیچ باتری ساعت رو در آوردم. ولی...
صدای زنگ ساعت دیجیتال لب طاقچه ای قطع نشد که نشد. (بابا بی خیال دست بردار دیگه چته؟ -جمله ی معترضه ای بود که در دلم رو به ساعت گفتم). ساعت از رو نرفت که ...

همه هاج و واج و من از همه بدتر (چون حسابی از بحث شیرین ازدواج دور شده بودیم) (شاید بگین: همیشه پای یک زن در میان است) (ولی نه! شاید هم بله) (باید ادامه اش رو بخونین).

خب، بعد باتری ها رفتم سراغ محفظه ی پشتی ساعت و از یک طرف شروع کردم. این تکه رو باز کن، صدا قطع نشد؛ اون قطعه رو باز کن، نه مثه اینکه نمی خواد ما به بحث شیرین برسیم - بابا داشت به یه جاهای خوب خوب ختم میشد- (این هم یه جمله ی معترضه ی دیگه که در دلمان رو به ساعت کزایی با عصبانیت و برافروختگی بسیار گفتیم). ولی نه مثه اینکه حسابی لج کرده، نمی دونم چرا هر چی سنگه مال پای لنگه، (شما می دونید؟).

آروم آروم به اعما و احشاء ساعت دسترسی پیدا کردم و هر دفعه یکیشون رو از جا در میاوردم تا بلکم صدای این لامذهب قطع شه. هی باز کردم و باز کردم ولی به هر قطعه ای با دقت گوش می دادم تا ببینم صدا از اینه یا نه. ولی نه!!!...

تا...